هستی

تنهایی قشنگ ترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به هیچکس نداری ....

هستی

تنهایی قشنگ ترین حس دنیاست چون برای داشتنش نیاز به هیچکس نداری ....

صمیمیت بعد از ازدواج

 

سلام دوستا خوبم ... ببخشید که دیر اومدم ...  

 

 حکــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقــــی نداشت…

دلباخته سفر بود اما همسفــــر نداشت…

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــه نزد…

زخم داشت اما ننالیــد…

گریه کرد اما اشک نریخــت…

حکایت من حکایت کسی بود کــه…

پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــود…

 

چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، این داستانو بخونید....  

 

 

این داستان واسه منکه خیلی تکون دهنده بود ... ما باید یاد بگیریم که طلاق آخرین راهه  

 

 

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم. یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟  

 

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.  

 

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد.  

 

زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.  

 

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم. صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.  

 

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.  

 

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد. 

 

 از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم.  

 

وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.  

 

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام. 

 

 در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود.  

 

در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!  

 

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم. یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم. همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان. اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد.  

 

در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم. او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد.  

 

از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت. شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است!  

 

او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند.  

 

حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.  

 

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند. سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.  

نظرات 8 + ارسال نظر
hamed 26 اردیبهشت 1392 ساعت 11:27 ب.ظ

سلام هستی جان
نوشته ی پرمحتوایی گذاشتی. خیلی زیباست خصوصا این داستانی که بار دیگه خوندنش برام تکرار شد. الان شب آرزوهاست دارم اینو مینویسم. امیدوارم به همه ی ارزوهات برسی و خودمم که دیگه بریدم همینطور.امین

سلام ... مرسی
منم دیشب واسه همه دعا کردم ...
اینطوری نگو ... امینو نمیدونم اما شما فقط انگیزتو از دست دادی که ایشالا دوباره به دست میارید

بچه مشهد 28 اردیبهشت 1392 ساعت 08:24 ب.ظ http://www.paiez71.blogfa.com

سلام هستی خانوم ><یار قدیمی بی معرفت><نمیگی میری و خبر نمیگیری دل بعضیا واست تنگ میشه؟؟؟ب نظرات دل بسته بودیم اونام ک قط کردی><شاید لایق ندونستی اما در هر صورت من منتظرت هستم ک با رمز بیای ب دیدنم><البته اگه دوس داری>

سلام ... اتفاقا چند روز پیش اومدم آپ هاتو خوندم نظر گذاشتم ولی نرسید چون شماره پایینو اشتباه وارد کردم بعدشم دیگه هرکار کردم فرستاده نشد .... اما من یادم نمیاد بیشتر از ۲ یا ۳ بار بیشتر نظر گذاشته باشم ...
اِ شما رمز ندادی تا حالا ... من بدم ؟
شوخی کردم ... اگه تصمیم گرفتم که رمزشو به کسی بدم چشم ... هنوز به هیچکس رمزشو ندادم فعلا هم تصمیم ندارم بدم ...
راستی تولدتون مبارک

صدف 29 اردیبهشت 1392 ساعت 07:25 ب.ظ http://sadaf-268.blogsky.com

به به سلاااااااااااااااااااام.

چه عجب...
داستان زیبایی بود

سلام دوستم ...
مرسی

بچه مشهد 1 خرداد 1392 ساعت 09:30 ب.ظ http://www.paiez71.blogfa.com

اپم><ی دل نوشته ی مشترک

صدف 6 خرداد 1392 ساعت 11:36 ق.ظ http://sadaf-268.blogsky.com

سلام پس چرا نمیایییییییییییییی؟؟؟
امتحانات کی تموم میشه؟؟؟؟
راستی سلام .. اعصاب واسه آدم نمیذاری که....

چرا دعوام میکنی ؟
تقریبا ۱۰ روز دیگه ... وای چه حالی بده بعد امتحانا
علیک سلام دوستم ....

صدف 17 خرداد 1392 ساعت 11:15 ق.ظ http://sadaf-268.blogsky.com

سلام خانم ...
چرا پست جدید نمیذاری؟؟
امتحانا به سلامتی تموم شد؟؟

سلام عزیزم ... میزارم ایشالا فرصت نکردم هنوز
آره خداروشکر ....

صدف 18 خرداد 1392 ساعت 12:53 ب.ظ http://sadaf-268.blogsky.com

سلام
هستی تو چرا اون ور میای ولی این ور نمییای؟؟؟
کامنت میذاری ولی وب خودتو نه کامنت تایید میکنی نه پست میذاری؟؟

سلام ...
راستش هنوز به بلاگ اسکای بروز شده عادت نکردم بلد نیستم باهاش کار کنم ... الان که گفتی متوجه شدم نظراتو تایید کردم اما رفته قسمت زباله ( قهقهه )
اما خب کلا بیشتر دوست دارم به دوستام سر بزنم تا اینکه تو وب خودم باشم ( خنده )

صدف 18 خرداد 1392 ساعت 11:04 ب.ظ http://sadaf-268.blogsky.com

اره میدونم منم دفعه اول نظراتو فرستادم قاطی زباله ها: قهقهه
اخه ما طبق عادت تایید رو میزنیم ولی اینجا تاییدو که بزنیم نظراتو میفرسته زباله
خب سریعتر بیا یکم بچرخ تا عادت کنی... سخت نیس...
خب ماها هم دوس داریم بیایم واسه پستای جدیدت نظر بذاریم

چشم حتما ... سعی میکنم زود زود آپ کنم ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد